سه شنبه 18 دی 1386 ساعت 08:16


امروز اولین روز نگهبانی ام است
امشب شب کریسمس است
بچه ها بالا گرم خوابند
من درخت کاج و جورابها را نگهبانی می کنم
چی بود؟ صدای ٻا٬ رو ٻشت بام؟
شاید سگه٬ شاید گربه است
این کیه از جابخاری می آید تو؟
یک دزد با ریش سفید
و یک کیسه ٻشتش برای دزدی
ٻارس می کنم٬ خرخر می کنم٬
دنبالش می روم٬ ٻاچه اش را می گیرم
می ٻرد هوا٬ برمی گردد٬ می نشیند روی سورتمه اش
اسبهای نجیب سورتمه اش را می ترسانم
و انها مثل باد می دوند
همه شان را حسابی ترسانده ام
حالا دیگر خانه ساکت و آرام
جوراب ها همه سالم
بچه ها چقدر خوشحال می شوند فردا صبح
وقتی از خواب بلند شوند و ببینند
درخت و جوراب ها سالم هستند
شل سیلور استاین

هه وال |
|
شنبه 8 دی 1386 ساعت 21:36
به «لوئیزا مى آلکوت» نویسنده کتاب زنان کوچک پیشنهاد شد که به جاى نویسندگى بهتر است برود در خانه کلفتى کند!
بتهوون نمى توانست ویولون را درست در دستش نگه دارد و ترجیح مى داد به جاى پیدا کردن مهارت در نوازندگى، آهنگ هایى را تصنیف کند. معلم موسیقى او اعتقاد داشت که او «هیچى» نمى شود!
پدر و مادر خواننده مشهور اپرا، «انریکو کاروزو»، دلشان مى خواست پسرشان مهندس شود و معلم او معتقد بود او نفسش درنمى آید، چه برسد به این که بتواند بخواند!
سردبیر یک نشریه، «والت دیسنى» را به علت «نداشتن خلاقیت» اخراج کرد. او بارها قبل از این که دیسنى لند را بسازد، ورشکسته شد!
معلمان «ادیسون» معتقد بودند که او بچه کودنى است!
اینشتین تا ۴ سالگى نمى توانست حرف بزند و تا ۷ سالگى نمى توانست بخواند. معلمانش معتقد بودند که او خنگ است و دائم خیال پردازى هاى احمقانه مى کند. او را از مدرسه بیرون کردند و در دانشکده پلى تکنیک زوریخ نپذیرفتند!
پاستور شاگرد بسیار متوسطى بود و در درس شیمى، همیشه ۱۳ مى گرفت!
درس «نیوتن» در مدرسه بسیار بد بود!
پدر «رودن» مجسمه ساز معروف مى گفت: «بچه من یک احمق به تمام معناست.» او ۳ بار در امتحان ورودى مدرسه هنر رفوزه شد!
تولستوى نویسنده جنگ و صلح به خاطر بى استعدادى از دانشگاه اخراج شد. در ورقه اخراجش نوشته بودند که او هرگر نخواهد توانست چیزى بخواند یا بنویسد!
هنرى فورد قبل از این که موفق به اختراع اتومبیل شود، ۵ بار ورشکسته شد!
چرچیل در کلاس ششم دبستان رفوزه شد. او در سن ۶۲ سالگى و پس از عمرى شکست و عقب نشینى، نخست وزیر شد!
هجده ناشر از چاپ شاهکار بى نظیر «ریچارد باخ» یعنى جاناتان مرغ دریایى خوددارى کردند تا سرانجام در سال 1970 مک میلان آن را چاپ کرد. تا سال ۱۹۷۵، ۷ میلیون نسخه از این کتاب به فروش رفت!
باز هم از این که بگویند «نمى توانید» ناامید مى شوید؟
روزنامه ایران، 9/8/86
هه وال |
|
چهارشنبه 30 آبان 1386 ساعت 01:46
معلم بتهوون اعتقاد داشت که او «هیچى» نمى شود

به «لوئیزا مى آلکوت» نویسنده کتاب زنان کوچک پیشنهاد شد که به جاى نویسندگى بهتر است برود در خانه کلفتى کند!
بتهوون نمى توانست ویولون را درست در دستش نگه دارد و ترجیح مى داد به جاى پیدا کردن مهارت در نوازندگى، آهنگ هایى را تصنیف کند. معلم موسیقى او اعتقاد داشت که او «هیچى» نمى شود!
پدر و مادر خواننده مشهور اپرا، «انریکو کاروزو»، دلشان مى خواست پسرشان مهندس شود و معلم او معتقد بود او نفسش درنمى آید، چه برسد به این که بتواند بخواند!
سردبیر یک نشریه، «والت دیسنى» را به علت «نداشتن خلاقیت» اخراج کرد. او بارها قبل از این که دیسنى لند را بسازد، ورشکسته شد!
معلمان «ادیسون» معتقد بودند که او بچه کودنى است!
اینشتین تا ۴ سالگى نمى توانست حرف بزند و تا ۷ سالگى نمى توانست بخواند. معلمانش معتقد بودند که او خنگ است و دائم خیال پردازى هاى احمقانه مى کند. او را از مدرسه بیرون کردند و در دانشکده پلى تکنیک زوریخ نپذیرفتند!
پاستور شاگرد بسیار متوسطى بود و در درس شیمى، همیشه ۱۳ مى گرفت!
درس «نیوتن» در مدرسه بسیار بد بود!
پدر «رودن» مجسمه ساز معروف مى گفت: «بچه من یک احمق به تمام معناست.» او ۳ بار در امتحان ورودى مدرسه هنر رفوزه شد!
تولستوى نویسنده جنگ و صلح به خاطر بى استعدادى از دانشگاه اخراج شد. در ورقه اخراجش نوشته بودند که او هرگر نخواهد توانست چیزى بخواند یا بنویسد!
هنرى فورد قبل از این که موفق به اختراع اتومبیل شود، ۵ بار ورشکسته شد!
چرچیل در کلاس ششم دبستان رفوزه شد. او در سن ۶۲ سالگى و پس از عمرى شکست و عقب نشینى، نخست وزیر شد!
هجده ناشر از چاپ شاهکار بى نظیر «ریچارد باخ» یعنى جاناتان مرغ دریایى خوددارى کردند تا سرانجام در سال 1970 مک میلان آن را چاپ کرد. تا سال ۱۹۷۵، ۷ میلیون نسخه از این کتاب به فروش رفت!
باز هم از این که بگویند «نمى توانید» ناامید مى شوید؟
روزنامه ایران، 9/8/86
هه وال |
|
پنجشنبه 23 فروردین 1386 ساعت 08:30
یک روز چوپانی می خواد لج گوسفندانش را دربیاورد، آنها را می برد روی چمن مصنوعی!

هه وال |
|
پنجشنبه 9 فروردین 1386 ساعت 08:58
چرا خندیدی؟
ببخشید آقا.
بیا بیرون. یه نفر یه کمربند بده.
آقا ببخشیدش. اون شاگرد اول کلاسمونه.
بله آقا. ببخشیدش.
کل کلاس: آقا ببخشیدش.
معلم: اگر می خواین ببخشمش باید همه تون دو تا کمربند بخورین!
کل کلاس: باشه، قبوله!
معلم شروع می کند به زدن بچه ها. به نیمه کلاس که می رسد یکی از بچه ها که به تازگی میانه اش با شاگرد اول کلاس شکرآب شده می گوید: ما که نگفتیم آقا.... و از دو ضربه کمربند نجات می یابد.
حالا کل کلاس به جز یک نفر تنبیه شده اند و البته شاگرد اول کلاس نیز در امان مانده است. اما نه! عجله نکنید. معلم، عصبانی به سمت شاگرد اول کلاس می رود و از او می خواهد دستش را جلو آورد. او هاج و واج دستش را جلو می آورد و جلوی چشمان دیگر بچه ها چندین و چندین کمربند کف دستش فرود می آید. خودش هم باورش نمی شود که چطورحتی یک قطره اشک هم از چشمانش جاری نمی شود. حمایت بچه های کلاس کار خودش را کرد و نکرد.
هه وال |
|
یکشنبه 5 فروردین 1386 ساعت 03:58

دیروز صبح مامان را به بیمارستان بردند. خیلی آه و ناله می کرد. من از بابا پرسیدم: بابا! چرا مامان مریض شده؟ بابا گفت: پسرم! مامانت می خواهد یک داداش یا خواهر کوچولوی خوشگل برای تو هدیه بیاورد. این حرف را که زد من اصلا خوشحال نشدم. حتما مامان مرا دوست نداشت که می خواست یک بچه دیگر به دنیا بیاورد. وگرنه مگر من بس نبودم؟ امشب مامان را از بیمارستان آوردند. یک خواهر کوچولوی تپل سرخ و سفید هم بغلش بود. مامان وقتی مرا دید، گفت: پسر گلم چرا بغض کرده ای؟ مگر خوشحال نیستی؟ گفتم: مامان مگر شما مرا دوست ندارید؟ گفت: چرا پسر خوشگلم. گفتم: اگر دوست دارید پس برای چی رفتید از بیمارستان یک بچه دیگر آوردید؟ حتما از دست من خسته شده اید؟ مامان خندید و جلو آمد، مرا بوسید و گفت: پسر گلم من از بس که تو را دوست داشتم تصمیم گرفتم یک بچه دیگر مثل تو هدیه بیاورم. گفتم: راست می گویید؟ گفت: پس چی؟ بعد من با خوشحالی پریدم و خواهر کوچولویم را ماچ کردم.
هه وال |
|
پنجشنبه 18 آبان 1385 ساعت 06:49
کسانی که دوست دارند قهوه بخورند، عاشق مسلک و خودخواه هستند.
کسانی هم که پیتزا می خورند دوستان زیادی دارند و زیاد به سفر می روند.
بستنی خورها هم آدم های مهربان و آرامی هستند که شخصیتی دوست داشتنی در خانواده دارند.
همبرگر خورها سعی می کنند تصمیمات حکیمانه بگیرند و اوقات فراغت خود را با دوستان بگذرانند.
کسانی که خوردن مرغ سرخ کرده را در منزل ترجیح می دهند معلوم است به سنت های کهن احترام می گذارند و به دنبال زندگی خانوادگی آرام هستند.
آن هایی که دوست دارند غذاهای چینی بخورند شخصیتی مرموز دارند و پنهان کار هستند. آن ها دوست دارند به سفر بروند و به جاهای عجیب و غریب سرک بکشند.
کیک خورها شخصیتی هنرمند و جذاب دارند که بیشتر دنبال سرگرمی های مختلف هستند و دوست دارند کارهای دستی مثل سوزن دوزی، حکاکی و گل دوزی انجام دهند.
کسانی که غذاهای داغ و فلفلی دوست دارند آدم های عجول، دقیق در کسب درآمد و مخالف از بین رفتن وقت هستند. این اشخاص ترجیح می دهند سیب زمینی سرخ کرده، پنیر، غذاهای ساده و آماده بخورند.
"میدل ایست آنلاین"
هه وال |
|
پنجشنبه 20 مهر 1385 ساعت 02:28
یکی از شاعران معاصر جهان که برای بچه ها خیلی شعر گفته " کارل سند برگ " است.
او از مردم آمریکاست. ترجمه یکی از شعرهایی را که برای بچه ها گفته با هم می خوانیم:
ما باید مؤدب باشیم
(۱)
اگر ما با یک گوریل ملاقات کردیم چه کار باید بکنیم؟
اگر دلمان خواست، می توانیم دو کار انجام بدهیم:
یا خیلی خیلی محترمانه با گوریل حرف بزنیم:
" حال شما چطور است، آقا؟ "
یا این که بدون نزاکت و ادب و با خودخواهی سخن بگوییم:
" آهای! چرا تشریفت را نمی بری؟ از پشت کدام کوه آمده ای؟ "
(۲)
اگر یک فیل، در خانه شما را بزند و چیزی برای خوردن بخواهد،
دو جور می شود جواب داد. یا با سردی بگویی:
" اگر خوراکی می خواهی، بهتر است بروی در دیگری را بزنی ".
یا این که بگویی:
" ما چیزی نداریم، اما یک خرده سیب زمینی پیدا می شود.
برای صبحانه شما کافی است، آقا؟ "
بچه ها گل آقا / نوروز ۷۶
هه وال |
|
سه شنبه 4 مهر 1385 ساعت 05:53
دویدم و دویدم
سر کوهی رسیدم
دو تا خاتونی دیدم
یکیش به من آب داد
یکیش به من نون داد
نونو خودم خوردم
آبو دادم به زمین
زمین به من علف داد
علفو دادم به بزی
بزی به من پشگل داد
پشگلو دادم به نونوا
نونوا به من آتیش داد
آتیشو دادم به زرگر
زرگر به من قیچی داد
قیچی رو دادم به خیاط
خیاط به من قبا داد
قبا رو دادم به ملا
ملا به من کتاب داد
کتابو دادم به بابا
بابا به من خرما داد
خرما رو خودم خوردم
هسته شو دادم به زمین
زمین به من درخت داد
هه وال |
|
یکشنبه 15 مرداد 1385 ساعت 01:32

آن روز قرار بودعده ای از دانش آموزان را به نمایشگاه قرآن ببرند. محمد نیز که برای رفتن ثبت نام کرده بود، تند تند سؤالات امتحان اجتماعی را جواب می داد تا بتواند به موقع برسد. ورقه اش را که به آقا معلم تحویل داد گفت: اجازه آقا، قراره ما امروز به نمایشگاه قرآن بریم. می شه وسایلمون رو جمع کنیم و بریم؟ آقا معلم گفت: دو دقیقه دیگر برو. بنابراین محمد نشست و منتظر ماند تا آقا معلم بعد از دو دقیقه او را صدا بزند و بگوید برود. اما هشت دقیقه گذشت و آقا معلم اصلا یادش رفت که محمد باید برود. حتی نگاه های محمد هم نتوانست این موضوع را به یاد آقا معلم بیاورد.
حالا دیگر دیر شده بود و محمد که بغض کرده بود نمی توانست چیزی بگوید. ولی دوستان او که در دو طرف او روی نیمکت نشسته بودند، موضوع را به آقا معلم یادآوری کردند. آقا معلم که تازه یادش آمده بود رو به محمد گفت: اه، چرا نگفتی؟ بلند شوبرو.محمد با صدایی بغض آلود گفت: دیگه دیر شده. اما آقا معلم اصرار کرد که برود. محمد رفت و فهمید که بچه ها رفته اند. به همین خاطر به کلاس برگشت و بعد از اینکه جریان را به آقا معلم اطلاع داد سر جایش نشست.
آقا معلم یک درس اجتماعی داد و سپس محمد را صدا زد و به او گفت: عیبی ندارد، ان شاءالله دفعه ی دیگر می روی. اما محمد غمگین بود و دلش گرفته بود. آخر این دومین بار بود که او از رفتن به نمایشگاه قرآن جا می ماند.
هه وال |
|